روزها و ماه و سال ها گذشته و اینکدلشده ای فرتوت کنار برج کاهگلی پیر لمیدهدر دلش گردوی تناوریکه جرزهای حوصله و سنت را ترک ترک کرده ست.تنها گردو می ماند و رقص برگ هایش در آفتاب بهاری - اگر که بیاید -و دانه های سترگش در مهرگان- اگر که بیاید-و کیست که بداند نهالی کوچکی روزی در گلدان وجود من وسعت دنیا را با خود می پنداشتاکنون گلدان کوچک من ویران سایبان دل انگیز عشق گسترده ولی چه فایده نمایشی که خوانده و اجرا می شود و گویند از نگارندگانی مجهول بجا مانده ست .دست هایت دیروز معجزه ی دردهای من بود یاد آن ها فردا ابهامی ست که رمزگشایی عالِمان بی عشق را می طلبد .ویرانه های من زیر وسعت تو میدان گفتمان های ادبی عبوسان عالِم خواهد بودبی آن که لحظه ای را از اضطراب دیداری لرزیده باشند .دیروز و امروز و ما رفتیم تا فردا و تحلیلگران یخی از راه برسند و فسیل های این ماموت را برانداز کنند . دردی ست وامق بودن ، عذرا بودن در کتاب عالمان عبوس بی درد.+ نوشته شده توسط بهیار در و ساعت
8:51 |
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
تاريخ: چهارشنبه
25 بهمن
1396 ساعت: 1:32